تبلیغات
داستان کوتاه
 
داستان کوتاه
داستان کوتاه ایرانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امید جهانشاهی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Related image
زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید,زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : “چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید: هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟
زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: “آره یادمه…”
شوهرش به سختی‌ گفت:
_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست…)
_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه…
مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم…!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 25 خرداد 1397
امید جهانشاهی
روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب ولتر، نویسنده و فیلسوف شهیر فرانسوی، به دیدنش رفته بود. بر خلاف انتظار، دید که وضع اتاق او بسیار درهم و آشفته بوده و گرد و خاک زیادی روی میز تحریرش نشسته است. مرد ازخودراضی از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت: «خر» و اتاق را ترک کرد.
فردای آن روز تصادفاً ولتر را در خیابان دید و گفت: «دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید.»
ولتر با نگاهی به او گفت: «بله، کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم!»



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 25 فروردین 1397
امید جهانشاهی
ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ تاکسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ ؛ به خاطر همین ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭﺍﻟﻔﺮﺍﺭ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯ میکنن ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ و ﻣﯿﺮﻥ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ که چشم چشمو نمیدید ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺯﺩﻥ ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ میومد …
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ با خنده ﺯﺩ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﺑﻐﻠﯿﺶ و بهش ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻩ ؟؟؟
اونم برگشت ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻨﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !؟!؟!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 25 دی 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
امید جهانشاهی


( کل صفحات : 68 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تی شرت | خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تیشرت |خرید تی شرت | خرید لباس زیر | خرید لباس زنانه| خرید پوشاک |خرید لوازم جانبی موبایل| خرید لوازم جانبی خودرو